اخرینِ نودوپنجِ دوست نداشتنی
-
تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 10:36
هر کس نداند خدا خوب میداند که نود و پنج بر این اسمای رنجورو نحیف چطور گذشت و چقدر چقدر چقدر جنس دردهاش با همیشه فرق داشت.از تمام شدنش خیلی خوشحالم،خیلی خیلی خیلی.هرسال از شروع سال جدید خوشحال بودم اما امسال فقط فقط فقط از تمام شدن سال خوشحالم.اما از همه ی این ها که بگذریم.از شکستن آن به آن امسالم و
همانی که گفتمت...
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 3:02
کهن شود همه کس را به روزگار، ارادت مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت..
کاش موقت باشد
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 3:02
+چیکار کنم عاشقم باشه؟ -چیکار کنم ازش متنفر باشی؟ +هیچی -هیچی .
خودم ننوشتم اگرنه فحش میدادم...
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 14:03
خبر، خبر دردناکی است!خودسوزی همسر جانباز در جلوی بنیاد شهید...آن هم به خاطر مشکلات مالیرفتند و جان و سلامتی شان را داده اند تا آقایان به نام آن ها و به کام خودشان کاخ درست کنند و روی صندلی ریاست بنشینند!آنوقت مامور نفهم نیروی انتظامی میخواهد دستبند بزند به دست همسر جانباز! الان کسانی که مسئول شدند ک...
کبوترهاهم دیگر صدای قدم هام را نمی شنوند
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 12:43
از همان صبحی که ناگهان از خواب پریدم و نگرانی هام یکهو قد کشید،دقیقا از همان روز،تصمیم گرفتم نگران هیچ چیز نشوم.و نشدم. اما امروز بعد ده ماه وقتی کبوترهای کوچه مان را دم باغچه ی روبه روی در خانه دیدم با نگرانی،ارام ارام قدم برداشتم تا مبادا از جایشان بپرند.(این نگرانی سابقه ی ده ساله دارد)و اینبار،ب...
خواب از سرم پرید!
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 12:43
من:چرا اینقد دیر اومدی بالا نگران شدم محمدحسین:ببخشید اخه داشتم فکر میکردم من:به چی؟ محمدحسین:به اینکه چی شد که یک موجود زنده رو کشتم! *محمدحسین برادر کوچک ده ساله مه که از ذوق اینکه هشت روز دیگه میره تو یازده سالگی داره دیوارو گاز میزنه و من بهش نگاه عاقل اندر سفیه نمیکنم!چون به خودم رفته-_- ادامه ...
خواب
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 12:43
سه شنبه بود و همان جا که باید حرف میزدم صدام درنمی آمد.حنجره هام قفل کرده بودند انگار.و فرمانبراراده م نبودند..عمق وحشتناک بودن قضیه هم که پیداست... چندتا ادم بودند روی صندلی نشسته،عین ربات به روبه رو خیره بودند و هی میگفتند:هیچ کس شبیه حرف هاش نیست.. تو توی خوابم نبودی اما با همان صدای نداشته داشتم...
مثلا شب بیداری؟مسخره ست..
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 12:43
سر آن ندارد امشب که براید افتابی چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.. +ای مسیحا!اینک مرده ای در دل تابوت تکان میخورد ارام ارام.. +اخ که اگه امشب خیلی دعام کنیدا..
هیچی در وصفم نیستتتت!
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 12:43
خدایا! میشه اینقدر خوب نباشی؟من طاقتشو ندارم میمیرم تموم میشمااااااا
الرحیل!
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 12:43
و حالا که دورم آرام گرفت و به لطف الله همانی شد که به خواب هم نمیدیدم،علاوه بر یک خوشحالی بی انتها در هر دم و بازدمم،میبینم که چقدر و چقدر و چقدر خدارا ممنونم برای این تلخ ترین ده ماه زندگیم.و چقدر ناگوار میشد اگر این ده ماه در صفحه ی روزهام نبود. آن هم برای منی که به خودی خود اهل کارهای بزرگ نیستم،...
الرفیق..
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 12:43
+چون گفتی بنویسم.و چون باید مینوشتم.و چون نوشتنی بود برایمان. +نخوانید بیخودی،زیاد است. +حلاجِ بهترینم.. صرفا جهت ثبت سر کلاس دینی بودیم. خیلی خوب میشد اگر ساعت دقیقش یادم بود اما راست راستش را بخواهی از همان اول دبستان که همه ساعت به دست می بستند من خوشم نمی آمد که هی دقیقه بشمارم .ساعت هم می بستم ...
گمونم واژه ها مغز منو میدون مین کردن..
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 12:43
هوای امروز را دیدی؟ بهاری بود،دونفره بود.بوی عید می داد. و تو،بهتر از هر کسی،میدانی که هوای عید چقدر دلتنگم میکند و چقدر یادم می اندازد که چقدر است که نیستی.. حالا تازه امروز که جمعه هم بود.. حالا تازه امشب که شام غریبان هم بود.. حق دارم امشب تمام شوم نه؟.. +آغاز سوختن از در و دیوار نیست آغاز سوختن ...
از اتاق فرمان!
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 12:43
به قاعده ی چند دقیقه پیش همین که داشتم غصه ی فروریختن همه ی فکرهای پُر پَروبالم رو میخوردم از اتاق فرمان سریعاااا اشاره کردند که حواست کجاست؟؟با این خطاب: دین از طرف خداوند آمده تا به انسان بگوید که ای انسان!تو بیهوده نیستی،تویک موجود متفرد و جدا از جمیع موجودات نیستی،تو متفرق نیستی،تو به عالم متصلی...
نمیخواستم...
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 12:43
اما اذان انتظار که صداش درامد ترکید بغضم را میگویم.. #موقت
تو باران نیستی.باران توست...
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 16:46
تصدقت بروم؛بالاخــره،بعد سه سال حسرت دیدمت،شنیدمت،بوییدمت؛همان آن که دستم را از شیشه بیرون بردم و تو در تن قطره های باران،همچون تازیانه به جان دستم میخوردی،و من این سوزش شیرین را با دنیا عوض نمیکردم،نمیکنم،نخواهم کرد...آخ که چقدر میخواستم بودنت را فریاد بزنم اما ترسیدم از دیوانه خواندنم.خیال کرده بو...
خســته ام از جانی؛که گرفتار تن است...
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 1:26
کاش این تن وامانده،بی خواب دوام می آورد
.
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 1:25
من هیچکدام از مداح هایی که یادم می اندازند اربعین و بی لیاقتیم را و اشکم را جاری میکنند نمــــی بخشم
. به توان بی نهایت
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 1:25
تاحالا معجزه دیدی؟! نه.خیال میکنی دیدی.ندیدی اما من دیدم دیدم دیدم به والله...
دریاطلبیده بودش...
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:36
شهید شو اما شهید نمایی نکن...لباس قدیسان را پیش از آن که پای در میدان تقدس راستین بگذاری بر تن مکن! آن منصور که بوسه بر طناب دار زد،زمانی زد که زمان زدن بود.به اوج پختگی رسیده بود.دیگر حرفی برای زدن نداشت،و حق بود که با مهر عمل،سخنان خودرا ممهور کند..اماتو.. +بعضی کلام ها هست که باید در پس آن ها سال...
مضطر تر از این اقا..؟مضطر تر از این....؟
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:36
فکرش را بکنصبح این شب لعنتی،این لعنتی ترین شب عمرم،نوای انا المهدی از خواب بیدارم کند...فکرش را بکن...