نقــطه. - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:36
گریم گرفتو شانه ات شانه اش شانه اش شانه اش شانه اش شانه ای نبود
بروبابا!فلسفه همه زندگی را که نمیشود در یک عنوان جا داد! - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:36
با توجه به حدیث قدسی یحتمل من مومنم که دارم روزی هفتاد بار جان میدهم:)))+خوب است تنها مسیر پناهیان است-برو بابا احمق.خوب است خدای تنها مسیر پناهیان است!+خوب است دعای کمیل است-بروبابا احمق.خوب است خدای دعای کمیل است!+خوب است بابابزرگ مامانبزرگ هستند-برو بابا احمق.خوب است خدای بابابزر مامانبزرگت هست!+...
من به خط و خبری از تو.. - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:36
اتفاقم بر سر کوی کسی افتاده ست که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده ست... +المپیاد بهانه است!هر که نداند تو که خوب میدانی لابه لای این حرف های صد من یه قاز دنبال بیتی،خطی،خبری از تو ام.دنبال شعر نابی که دل از تو برباید و...اصلا راستی مگر حاجی ها هم دلشان میرود؟اصلا مگر یار براشان دلی هم گذاشته؟..اصلا ...
تو بگو هذیان،بگو شطحیات،بگو فی البداهه،بگو چرند.من میگویم هیچ.. - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:36
حالا گیرم که دیگر این اتاقک خاک گرفته به روز نشود.اصلا هیچوقت هیچوقت به روز نشود.اتفاقی مگر میفتد؟نه.نه آسمانی به زمین می اید نه شبی روز میشود نه برگی از درختی میفتد و نه،و نه حتی دلی تنگ ...بیایم از چه بنویسم؟از خودم؟که چه بشود؟یا نه،مثلا از شهرم؟و این برج های بی روح سر به فلک کشیده که به قوطی کبری...
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:36
و قسم به آن لحظاتی که فارغ از تمام رنج هایی که این روزها همراه دائمی دلت شده اند،سر کلاس جامعه شناسی،از فرط هیجان-دقت کن!از هیجان،نه گریه،نه غصه،نه حرص-تپش قلب میگیری.. +غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
خوشا بحال شما که شاعری بلدید... - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:35
من با حجم این همه"تو"در بیت ها،سر کلاس آرایه چه کنم؟من با حجم این همه"تو"،سر نوحه خوانی ها چه کنم؟من با حچم این همه "تو"ی جاری در هر دم و باز دمم چه کنم؟+چه زشت که هنوز از محرم ننوشته ام....
دلم تنـــــــــــــگو.... - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:35
کاش شیخ عباس جایی در مفاتیح الجنان ذکر تسکین فراق از کربلا را مینوشت....
چه خواهد کرد با ما عشق..؟ - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:35
کاری بکن رفیق کاری بکن. من به فراسوی بی درمانی درد بشریت در این زندان جهان نما رسیدم... همان آن که سر حل کردن سوالات ریاضی داشتم قالب تهی میکردم و تو دیدی... همه ی حرف این است عزیزم: خسته ام از جانی که گرفتار تن است که گرفتار دلتنگی ست که گرفتار تکرار بر تکرار است تکرار در اشتباه غرق شدن در تکرار تک...

برچسب‌های محبوب

چه خواهد کرد با ما عشق | قد حُرِمْتُ