از همان صبحی که ناگهان از خواب پریدم و نگرانی هام یکهو قد کشید،دقیقا از همان روز،تصمیم گرفتم نگران هیچ چیز نشوم.و نشدم.
اما امروز بعد ده ماه وقتی کبوترهای کوچه مان را دم باغچه ی روبه روی در خانه دیدم با نگرانی،ارام ارام قدم برداشتم تا مبادا از جایشان بپرند.(این نگرانی سابقه ی ده ساله دارد)و اینبار،برخلاف بچگی م- که تازه قدم هام کوچک بود اما پرنده ها میپریدند-آن ها با همان حالت دلبرانه به خوردن دانه هاشان ادامه دادند.
دیگر هیچ نگرانی ای در دلم نیست...
فاخته..
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی