خرید بک لینک

از همان صبحی که ناگهان از خواب پریدم و نگرانی هام یکهو قد کشید،دقیقا از همان روز،تصمیم گرفتم نگران هیچ چیز نشوم.و نشدم.

اما امروز بعد ده ماه وقتی کبوترهای کوچه مان را دم باغچه ی روبه روی در خانه دیدم با نگرانی،ارام ارام قدم برداشتم تا مبادا از جایشان بپرند.(این نگرانی سابقه ی ده ساله دارد)و اینبار،برخلاف بچگی م- که تازه قدم هام کوچک بود اما پرنده ها میپریدند-آن ها با همان حالت دلبرانه به خوردن دانه هاشان ادامه دادند.

دیگر هیچ نگرانی ای در دلم نیست...


فاخته..

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 12:43

صفحه بندی