لابهلای بیست و چهارساعت ها، چهل بار از خودم میپرسم «همین؟» و انگار یادم میرود که پاسخ چقدر ترسناک است و زیر دلم را خالی میکند؛ نه از آن خالی شدن های بالای چرخ و فلک، از آن خالی شدن های کابوس های ارتفاع و سقوطم.
و پاسخ، باز همین است: «همین.»
چطور میشود، کیلو کیلو خاطره که حتی هنگام یاداوریشان از فرط تعدد، حتما چندتاییش از قلم میافتد و فردا و پس فرداش یکهو به یاد میآید به «همین» سادگی با چهار تا دو نقطه، پرانتز، سر و تهش هم بیاید؟
همیشه «همین» قدر ساده بود و من خبر نداشتم؟ یا حالا هنوز هم خبر ندارم؟ تا کی قرار است هرچه بی خبریست در سبد قلب من جمع شود؟ اهان، یادم نبود. دیگر بی خبری هم 1 1ی نیست. فقط «همین.» دقیق است. همین.
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی