کاش میدانستم باید براشان کجا را بگردم - تاریخ: 1403/4/10 ساعت: 20:07
نیاز به شوق دارم. نیاز به تندتر از ریتم معمول تپیدن ِ قلبم. نیاز به دویدن برق در چشمهام. کاش مغازهای اینها را میفروخت.
آه. - تاریخ: 1402/3/25 ساعت: 14:54
غریبوار،خوشا پر به هر کرانه زدن!________________________________یکبار صاحباتاق،این اتاقک بیچاره را در ۸۵۸روزگی خراب کرد.بعد از چند روز دید خیلی دوستش دارد و دلش تنگ شده،دوباره راهش انداخت.حالا هم هیچ بعید نیست روزی دوباره خرابش کند.به هر حال فکر کرد شاید لازم باشد مهمانان این را بدانند! Adblock test...
و میدانم که میدانی - تاریخ: 1402/2/5 ساعت: 2:08
آنچنان دلتنگم که حتی شَنیدن نامت به آنی و کمتر از آنی، ابرهای بهار را در چَشم هام میباراند. «مرا وعده ی دیداری بده، در یک صبح» به بوسیدن خاک درِ کویت Adblock test (Why?)
سال ِ یک. - تاریخ: 1402/1/6 ساعت: 13:21
امسال را از تابستانش به خاطر می آورم. از بیم و امید توامانش، از سوختن پوستمان زیر آفتابش، به دنبال «سقفی که تنپوش پناه ما باشه». از ذوق و شوقمان بعد از آن که خدا آرزوی چندسالهمان را بدل به چهاردیواری سبز ِ آن خیابان طولانی کرد. از کم های زیادمان، از قاب هایی که منِ همیشه خسیس در ثبت کردن، هیچکدامشان...
نگو که این ها را تنت بلد نیست. درد، از جان است؛ همیشه - تاریخ: 1401/12/17 ساعت: 19:40
کجاست آن بارقه ی نوری که توان را چنان که به پاهام بدواند، که افت و خیز زیستن را از خاطر ببرم و تشنگی به رگ هام آن چنان سرازیر شود که دویدن را، بی ترس دویدن را، بی تردید دویدن را، بی خستگی دویدن را، جرعه جرعه بنوشم؟  Adblock test (Why?)
واژه ای دقیق تر برای موقعیت «سقوط» - تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 22:51
لابهلای بیست و چهارساعت ها، چهل بار از خودم میپرسم «همین؟» و انگار یادم میرود که پاسخ چقدر ترسناک است و زیر دلم را خالی میکند؛ نه از آن خالی شدن های بالای چرخ و فلک، از آن خالی شدن های کابوس های ارتفاع و سقوطم.  و پاسخ، باز همین است: «همین.» چطور میشود، کیلو کیلو خاطره که حتی هنگام یاداوریشان از فرط...
زمستان آفتابی ِ صفر یک - تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 22:51
شکر، عمیقا شکر، بابت این پنجره ی وسیع و روشنی بخش ِ نویی که رو به روزهای در راهم گشودی. که من همین سرگشتی و دویدن و حتی اضطراب این پنجره تازه را هم میبوسم.  Adblock test (Why?)
کشف و شهود واضحات - تاریخ: 1401/8/14 ساعت: 22:51
به تازگی دریافتهام که هیچچیز در جهان هستی، به قدر کلمات و در پی آن، نوشتن و ادبیات، تک به تک ِ سلولهام را روشن و سبز نمیدارد. یحتمل خیلی کندذهن به نظر میرسم که بعد از بیست و چند سال، به تازگی امری چُنین عیان و پیشِچشمافتاده را فهم کردهام، اما مقصود من از دریافت، یقینی بی چون و چراست؛ یقینی از ژرف تر...
یک خبر کوتاه، که چند روزیست قلبم مدام زیرنویسش میکند. - تاریخ: 1401/8/14 ساعت: 22:51
غریبوار،خوشا پر به هر کرانه زدن!________________________________یکبار صاحباتاق،این اتاقک بیچاره را در ۸۵۸روزگی خراب کرد.بعد از چند روز دید خیلی دوستش دارد و دلش تنگ شده،دوباره راهش انداخت.حالا هم هیچ بعید نیست روزی دوباره خرابش کند.به هر حال فکر کرد شاید لازم باشد مهمانان این را بدانند! Adblock test...
عنوان ها ترسناک از آب درآمدند، پس لطفا این پست را بی عنوان بپذیرید - تاریخ: 1401/3/21 ساعت: 17:21
احساس میکنم فاخته ی درونم به جایی دور کوچ کرده. یا بزرگ شده و تغییر کرده (اصلا هم مهم نیست که فاخته ها جوجه مرغ نیستند و به آن معنا تغییر نمیکنند!) دلم نمیخواهد به این فکر کنم که مرده است، اما گمان میکنم که شاید دیگر هرگز به قلب و ذهن و دستم باز نگردد و این را نمیخواهم. فاخته را دوست دارم. بیش از هر...
حتی با فرض آنکه کوچک، بزرگ نباشد. - تاریخ: 1401/2/15 ساعت: 5:02
و حالا، هرچند اعداد اثری بر شوق و سر ِ پر سودایم نگذاشته اند، اما دیگر به دنبال کلیات نمیدوم. دیگر اگر فرزانه در دفترم بنویسد "اولین فیلسوف زن مسلمان" قلبم تند نمیزد. من ایمان آوردم به هیبت جزئیات. ایمان آوردم به واژه ای کوچک، که روزی در یکی از کلاس هایم بگویم و یکی از دخترکانم برای همیشه به خاطر بس...
حقا - تاریخ: 1401/2/15 ساعت: 5:02
غریبوار،خوشا پر به هر کرانه زدن!________________________________یکبار صاحباتاق،این اتاقک بیچاره را در ۸۵۸روزگی خراب کرد.بعد از چند روز دید خیلی دوستش دارد و دلش تنگ شده،دوباره راهش انداخت.حالا هم هیچ بعید نیست روزی دوباره خرابش کند.به هر حال فکر کرد شاید لازم باشد مهمانان این را بدانند! Adblock test...
من ضدی دارم. - تاریخ: 1401/2/15 ساعت: 5:02
دیشب مهدیه متنی نوشت که بعد از خواندنش سرم لبریز کلمه شد. و به رغم اینکه ساعت ۴ و ۴۰ دقیقه بود و مغزم خاموشی زده بود، اما نوشتم. و اینجا میگذارمش چون حقیقتا بی جا و مکان است و این اتاقک، پناه کلمات بی پناه! +اما من میگویم نخوانیدش، اگر خواستید متن مهدیه را که در ادامه هست بخوانید و بروید. اما حالا ا...
محتوای این پست تمام نشده پاک شد. پس عنوان هم باید به سرنوشتی مشابه دچار شود - تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 3:56
این صفحه ی سفید گواه است که ما همیشه تن ِ عمیق ترین کلماتمان را به دست ِ بک اسپیس بی رحم سپرده ایم
در مدح ِ بیشتر بودن، و نه هیچ چیز دیگر - تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 3:56
[این متن آنچنان که باید در تنور ذهن پخته نشده اما چنان ناگهانی بر قلب و دستم هجوم آورد که چاره ای جز روشن کردن این ماسماسک و پهن کردن انگشتان بر دکمه های کیبورد برایم باقی نگذاشت.] چند دقیقه ی پیش ، بعد از دیدن صفحه ی پابلیک دوستی در اینستاگرام ، با خودم گفتم " اما تو گسترش جهان صغیر را به کبیر ترجی...
و آدمی را که بود؟ - تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 3:56
صدای باران قطع شده اما هنوز بوی باران در مشامم هست. به گمانم هیچ بویی را مثل بوی باران بلد نیستم. و همینجا هم لازم است بگویم که تو اگر رایحه بودی حکما بوی باران میشدی. خاصه وقتی بر خاک میبارد. و من چه میشدم؟ کاش من آن خاکی بودم که تو بر آن میباریدی. باز دوست داشتنت حواس ِ من ِ البته همیشه حواس پرت ر...
برای ادامه ی حیات - تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 3:56
یک شیشه ی کوچک ِ نامرئی دارم و هربار که برای تکاندن سفره پنجره را باز میکنم، سریع مقداری هوای پاییزی در آن میریزم و سفت درش را میبندم، برای تنفس در ساعات ِ بی پایان ِ قرنطینگی.
صرفا جهت ثبت - تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 3:56
اگر هنوز آن روزهای سابق را نگه داشته بودم، میتوانستم نشانتان دهم که برای من، تنها خصیصه ی قابل ستایش در وجود هر انسانی، جنگیدن است. هیچ انسانی در عالم به قدر "آدم جنگ" برایم عزیز و دوست داشتنی نیست. حالا جنگ ها هم انواع دارند. من البته تمام آدم های تمام جنگ ها را دوست دارم اما آدم هر جنگی نیستم. من ...
حاوی خطوطی بی هیچگونه ارزشی - تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 3:56
1- بیایید اینجا و در «کلمهنگاری» شرکت کنید. و البته بدانید و آگاه باشید که این بهانه ای بود برای حظ بردن از نوشتههای کسانی چون شما! :) 2- در باب نوشتن، در حال گذران سختترین لحظات حیاتم تا به امروزم! من خیلی وقتها قلمم قهر کرده و اذیت شدهم و یکی خودم را زدم یمی این اتاق را یکی قلمم را، تا بالاخره بتو...
پیشنامه - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 6:55
سلام عزیزِ جان ِ مادر حالت خوب است؟حکما خوب است. چون تو هنوز در بهترین نقطه ی عالمی . و اصلا چه خبر داری از این عالَم ِ بی سر و سامان ِ آشفته تر از همیشه ... امروز یا حتی از چند روز پیش سرم برای نوشتن

برچسب‌های مرتبط

خسته ام از جانی که گرفتار تن است | دانلود آهنگ خسته ام از جانی که گرفتار تن است | io games | net framework | 22 rifle | 22 ammo | 22 pistol | عدد به توان بی نهایت | یک به توان بی نهایت | e به توان بی نهایت