اصل ِ نامه - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 6:55
سلام عزیزِ جان ِ مادرراستش دیرزمانی منتظر بودم تا در شرایط ایده آل سراغ نوشتن این نامه بیایم ، اما کلمات کم کم دارند بساطشان را جمع میکنند و از سرم کوچ میکنند به سری دیگر. برای همین هم حالا ، حتی با ا
از ۹۸ ، و بیشتر از تو - تاریخ: 1399/2/11 ساعت: 11:14
برای ۹۶ اتفاق ها را نوشتم برای ۹۷ خودم را و برای ۹۸ ، تورا مینویسم. ۹۸ عجیب بود، و سختی هاش هم عجیب و متفاوت بودند.فردی نبودند!انگار حزنی غریب روی تمام ِ جهان پهن شده بود و این هرچند ترسناک و تلخ به
مینیمال های قرنطینگی - تاریخ: 1399/2/11 ساعت: 11:14
یک : دیدار ، لبخند ، چشم ها و اندکی آغوش ۱۸ فروردین ۱۳۹۹ روز چهل و چندم قرنطینه +نمیدانم این اتاقک مناسب ترین بستر برای اینکار هست یا نه اما به هر حال انتخاب من اینجا بود. . سه : گرگ و میش و دعای عهد و باران ِ نشسته بر روی دست، به گاه ِ ریختن دانه ی پرنده ها پشت ِ پنجره:) ۱۹ فروردین ۱۳۹۹ . چهار : دو...
من ، در این شکل ِ حادثه؟ - تاریخ: 1399/2/11 ساعت: 11:14
[آخرین باری که به واسطه ی خواندن، نوشته بودم ؛ بعد از سه دیدار بود.همین جا هم نوشته بودم.از فرط شیفتگی. و حالا سومین بار است که این کار را میکنم. و شاید به اعتبار ِ از بین رفتن آن دوی دیگر در سانحه ی
حبیبتی ... - تاریخ: 1398/12/29 ساعت: 18:22
مَالِی وَقَفتُ عَلَى القُبُورِ مُسَلِّماًقَبرَ الحَبِیبِ فَلَم یَرُدَّ جَوَابِیu200f أَ حَبـِیـبُ مَا لَـکَ لَا تَـرُدُّ جَـوَابَـنَاأَنَسِیتَ بَعدِی خُلَّةَ الأَحبَابu200f چه شده در کنار قبر تو سلام می کنم ولی جوابی نمی شنوم؟ای حبیب من چه شده که جواب ما را نمیدهی؟ آیا دوستی هامان فراموشت شده؟ +و بع...
۱۴ بهمن - تاریخ: 1398/12/29 ساعت: 18:22
Et mes rêves s'accrochent à tes phalanges + کلمه ها قدرتمند تر از تصور ما هستند.
روزی صدبار تکرار کن - تاریخ: 1398/12/29 ساعت: 18:22
والله سبحانه و تعالی کریم، خیلی کریم +با صدای آسمانی سید حسن
به تو - تاریخ: 1398/12/29 ساعت: 18:22
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مشتاقی و مهجوری - تاریخ: 1398/12/29 ساعت: 18:22
از بیست و پنجم مرداد در حال شمردن روزهام برای دیدنتان و انگار فعلا تقدیرم دلتنگی ست ... به عکس هایتان،چشم هایتان،لبخندتان، از پشت مانیتور بی روح لب تاپ بسنده میکنم ... کاش این فراق بیش از این طول نکشد.مگر چقدر میتوان دلتنگی کشید و دم برنیاورد؟؟؟
پاره ای پراکندگی ِ روشن و سخنی کوتاه با سلمی - تاریخ: 1398/12/29 ساعت: 18:22
یک: و خدا هیچ گاه زندگی را مشکی ِ پرکلاغی نمیکند.این را منی میگویم که از پس ِ تاریک ترین ِ روزها- اقلا به زعم خودم- عبور کرده ام. حتی آن زمان که زندگی آنقدر تاریک است که فکر میکنی سیاه شده، اگر جلوی ن
سردار - تاریخ: 1398/11/8 ساعت: 16:26
رواست اگر از این غصه خون بگریم ، خون
عنوانی نمیتواند بار این غم را بکشد! - تاریخ: 1398/11/8 ساعت: 16:26
امتحان تمام شده و در مسیر برگشت از دانشگاهم.امتحانم را بد دادم و این بی اهمیت ترین گزاره است. این مسیر برایم آشناست و پاهایم بی طلب از مغزم راهشان را میروند.آسمان ِ این مسیر زیاد است و من همیشه سر به
برای ثبت - تاریخ: 1398/11/8 ساعت: 16:26
و کَلِمات ، در برابر ِ ما کم آوردند! و چَشم ها ، زبان به سخن باز کردند:)
از سری پست های نه از جنس ِ اتاق! - تاریخ: 1398/11/8 ساعت: 16:26
اتاق جان!دیدی چی شد؟ دیروز دقیقا شدی هم سن ِ قبل ِ پاک شدنت!یعنی اگر پاکت نکرده بودم سنت دوبرابر بود الان! بله دوستان.من دیوونم.سوال بعدی؟
میفرماد که : - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 12:51
خسته ام از جانی ،که گرفتار ِ تن است. +عجیب خستهم از دستش.بیش از هر وقت دیگه ای
با تجدید ِ مراتب ِ احترام ..! اما - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 12:51
عالَم امکان ِ فرار ِ از خود را کم دارد ...
ثبت/ این روزها - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:58
این روزها کسی فیلم ِ زندگیم را روی دور تند گذاشته و من مثل همیشه نمیدانم که چه خواهد کرد با ما عشق! فقط می دوم تا از تصاویری که با سرعت میگذرند جا نمانم. پاهایم دارند ذوق ذوق میکنند ، ترس، خوشحالی، ن
دیوانگی زین بیشتر؟ * - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
از شراب عشق نوشید.تلخ بود اما مست شد.تن داد، به عشق. پس از آن، هر بار که مرور میکرد، تلخی را به یاد نمی آورد اما مستی را چرا.نه فقط در یاد، که در تک تک سلول هاش جریان پیدا میکرد.مستی را میگویم.اما شرا
وصف این روزهام ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
مارا به جبر هم که شده سر به راه کن خیری ندیده ایم از این اختیارها +ثبت: سر کلاس ِ قرون وسطی/ مبحث ِ دیدگاه بوئتیوس نسبت به جبر و اختیار!تاریخ و ساعت هم که بیان خودش زحمتش را می کشد!
ثبت / امروز ، آنجا - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
روی زمین ِسرد ِ باغ نگارستان نشسته ، بساطش را کنارش پهن کرده ، سعی میکند صدای حرف های خاله زنکی ِ زن هایی که در چند قدمی اش جا خشک کرده اند را نشنود و به صدای دلنشین ِ امید نعمتی ِ در گوشش توجه کند.ه

برچسب‌های مرتبط

خسته ام از جانی که گرفتار تن است | دانلود آهنگ خسته ام از جانی که گرفتار تن است | io games | net framework | 22 rifle | 22 ammo | 22 pistol | عدد به توان بی نهایت | یک به توان بی نهایت | e به توان بی نهایت