"بهار ما گذشته انگار .."
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 17:04
برویم از ته بزنیم سلسه ی موی دوست را. +کو دوستی؟کو؟:) +"من کاسه ی صبرم.این کاسه لبریزه.." +هنوزبرای این بی خانمان ها تصمیمی ندارم. #باز_هم_موقت ، #احتمالا!
شبیه آن گوی های آبی،یا طلاییِ آبی شده ی inside out:)
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 17:04
همه ی تلاش هات وقتی به باد میرود که سیاهیِ به قاعده ی زغال و گودیِ به قاعده ی کاسه ی زیر چشمت لو میدهدت..!:)+مامان دیشب میگفت اولین امتحان دوران دانشجویی ت را جایی ثبت کن تا آن وقت که داشتی دکترا میگر
عنوان ندارد که!
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 17:04
مثل جزامی ها.در قرنطینه. هرروز هم وخیم تر.هرروز هم تنگ تر ..
و تمام زندگی من در این بیت خلاصه شده
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 17:04
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معمارا
بگذارید مرا تا که به پایان برسم
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 17:04
کاش آغوشی بود و این من،به وسعت تمام دردهای تمام دقایق خودم،تمام دردهای تمام دقایق عزیزانم و تمام دردهای تمام دقایق همان ها که اسمشان را هم نمیدانم اما دردهاشان آتشم میزنند در انحصارش میباریدم. میباری
عنوانش لبخندِ امید است:)
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 17:04
و چون شما خدایی،وعده ات حق است.حق است که گفتی به کسی بیش از توان و طاقتش درد نمیدهی.و ببخش.ببخش بابت کم طاقت شدن ها و زود رنج شدن ها و اشک های بیشتر شده ی این اواخر.و شکر.شکر بابت یسر در دل عسرت.شکر بابت امیدهای در دل ناامیدی ات.اصلا شکر،فقط بابت بودنت.اخر من فدایت شوم که طاقت اضطرار بنده ی حتی یاغی...
#پرواز
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 17:04
خدایا پنج شنبه ها را از من نگیر.خانم کاف را از من نگیر.این کتابِ هر روز تازه تر از دیروز را از من نگیر.که اگر به محال بگیری،دنیا که سهل است،خود مرا از من گرفته ای. +اگر هر کس یا خودش یک خانم کاف بود یا یک خانم کاف داشت او هزاران سال پیش بازگشته بود.شک ندارم!
#الهی
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 17:04
لطفا کمکم کن تا بفهمم باید چه کنم. من هنوز سردرگمم.نمیدانم دیر شده است یا نه،که البته هر چه باشد زود نیست. هرروز هم سردرگم تر میشوم.لیاقتش را ندارم.اما "به من بگو کجا بروم".تمنا میکنم .. +بیا اتاق جان.اینم پست خودمونی.اینم پست سبک.که درد نگیره شونه هات:)
خسته ام خسته .
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 2:26
"من و دلتنگ و این شیشه ی خیس..." و البته "شیشه"میتواند چشم آدمی هم باشد.نه؟: ) +مگر نه آن که رنج هرکس به قدر ظرفیت و طاقتش است.مگر طاقت یک دختر بچه ی هراسان از ..هراسان از خیلی چیزها،تا کجای سیل های جان فرساست؟
کاف الف شین
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 2:26
کاش حرفی برای گفتن داشتم کاش رمقی برای حرفی داشتم کاش جز کاش کلمه ای داشتم ندارم.تا کی،نمیدانم
از کلماتش لبخند می چکد
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 2:26
بابت رزقِ"من حیث لا یحتسب"ی که نصیبم کردی شکر.بابت چشم پوشی هایی که مثل همیشه کردی و هوایم را داشتی شکر. نوشتم "مهربانم".دیدم کم است.تو مهربان نیستی بلکه مهربانی ست که از توست. این دختر بچه نمیداند دیگر چگونه تشکر کند تا حق مطلب ادا شود.اصلا وقتی همه چیز از توست چگونه باید با همه چیز از تو تشکر کرد؟...
قانون جذب و این صحبتا
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 2:26
اینو روزی سه وعده بخونم بلکه "تعلقِ معلقِ همیشه در خاطر من"(بااجازه ی بلوط)اینطوری باشه*_*:(
با غم انگیز ترین حالت"انقلاب"چه کنم ...
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 2:26
روی صندلی بوفه ی آن خراب شده نشسته،ساندویچ با طعم بغض میخورد،نامه های ونگوگ به برادرش را گوش میدهد و زیر لب با خودش میگوید:" قیافهمون شبیه پدرزن ونگوک شده: دستان زیر چانه، با کلاه، نگاه غمآلود."...
ما(؟)کمتریم،حوصله ی شرح قصه نیست...
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 2:26
غصه ها انواع دارند.گاهی غصه ی خودت را میخوری.گاهی غصه ی دیگری را میخوری چرا که غصه اش بلاست.گاهی غصه ی دیگری را میخوری چرا که نباید غصه بخورد،نه!"نشاید" که غصه بخورد. غصه میخوری که این غصه را نخور.این
بازگشت/۴
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:47
و من،هرچقدر کدر شده و بد،اما از عمیق ترین نقطه ی قلبم ایمان دارم که بدی ها از من میرسد و خوبی ها از تو. از آن روز که(بک اسپیس)...به ازایشان خوبی میباری بر سرم.چرا اینقد بی دریغ؟چرا اینقد زیاد به بهایی کم؟و این چرا از عقل ناتوان بسیار قریب است.قریب تر از سایه.میدانی چه میگویم.تو هذیان ها را هم میدانی...
بازگشت/۶
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:47
من اهل نشانه ام و زبان نشانه میدانم،درست.و همه ی نشانه های قطار شده ی این روزها را به دل دادم و به چشم مالیدم و به گوش آویزان کردم.این نشانه ها دلگرم کننده اند اما چاره ی دلتنگی نیستند.راضی شدم.دلگرم شدم.باور کردم که این راهِ بازگشت بی راهه نیست و گم نشده ام هنوز.و نخواهم شد اگر طاقت بیاورم.اما دلتن...
بازگشت/۷
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:47
و عشق،همان جاذبه ایست که ترس را،ناامیدی را،اندوه را،خستگی را و هرچیز بازدارنده ی دیگر را بی معنی میکند و عشق،همان تویی.
بازگشت/۸
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:47
و قسمت میدهم،به اشک چَشم،به پشیمانی،به شرمندگی،به آه،به اشک چشم،و اشک چشم،و اشک چشم.بیا و ببخش.من برنگشتم،فقط زمین خوردم.و مگر میشود دستی دراز شود و تو یاری ش ندهی ..؟
بازگشت/۹
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:47
یک چیزهایی هست که جز تو نباید کسی بداند.هیچکس هیچکس
بازگشتِ آخر
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:47
بشنویدو تمام هرچند که این پایان،آغاز است.آغازِ ... +فایل،زبانِ ترانه شده ی تمام این ده بازگشت است.