-کاش جان ادم ها مثل خانه بود.میشد کوبید و دوباره ساخت
نه هزار بار.که تنها یکبار حتی
-نیست؟
-هست؟
-هست.
-نیست.
-هست.همین خود تو چندبار توبه کردی و همه چز را هم مرتب کردی؟
-اما دوباره به هم ریختم.
-کاش جان ادم ها نه مثل ساختمان،که مثلِ..نمیدانم مثل چه.مثل یک چیزی بود که میشد در تمیزی نگهش داشت.تا همیشه
-نمیشود؟
-میشود.
-میتوانی؟
-میتوانم.
-توانسته ای؟
-نه
-پس نگو.شاید نمیشود
-میشود.حتی اگر هیچ کدام از ما زندانی ها نتوانیم.
-زندانی؟
-توخودت را آزاد میدانی؟
-ندانم؟
-اگر ازاد بودی حالت خوب بود.درگیر کوبیدن و ساختن نبودی.از خودت راضی بودی.خوبی؟درگیر نیستی؟راضی ای؟
-نه
-من هم نه...
-...
+این دیالوگ در عالم خارج هرگز اتفاق نیفتاده.
ادامه هم ندارد.البته نه در عالم خارج نه عالمی دیگر!
فاخته
برچسب: هذیان,
نویسنده: نگار اسماعیلی