خرید بک لینک

زانوهاش را بغل کرده بود و با صلوات شمار حول حالنا میگفت.روبه قبله بود و چشمش به تلویزیون سمت راستش.کم مانده بود بغض جانش را بگیرد.چشم دوخته بود به حرم امام رضا و بابا هم از توی عکس چشم دوخته بود به او...

کسی نبود که ببیندش.بابابزرگ و داداش حیاط بودند و مامان و مامانبزرگ توی اتاق.

پارسال اینموقع حرم بود اما حال دلش حال دیگری بود.خوب خوب یادش هست.

از حیاط آمدند.برادرش شمع هایی که دیروز گرفته را بود و آورد روشن کرد و نگه داشتن بغض برایش سخت تر شد..

داشت به همه ی همه ی همه ی سال فکر میکرد و شمع هارا روشن میکرد.فکر میکرد و شمع هارا روشن میکرد..

اذان شد و رفت نماز..نمازش شکسته بود و او تک تک حروف را کش دار میگفت تا تامیشود طولش دهد.سجده ی اخرش را اینبار اما جای یکبار سه بار «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده»گفت..

دم سال تحویل بغض با همه ی قوا قصد جانش را کرده بود و به سختی توانست بگوید :وانقطع الرجا..وضاقت الارض و ملات السما..

و عید شد..

+راستش را بخواهی درست است که من دانای کل هستم اما انتظار نداشته باش همه چیز را برای تو بگویم..


فاخته..

برچسب: نویسنده: نگار اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1396 ساعت: 17:03

صفحه بندی