"باز میروم به پاتوقمان در خیال و وهم"
رو برویت نشسته ام و خیره شدم به چشم هات و ازشان گندم میچینم.خوب که از چیدن گندم سیر شدم،آرام آرام از سراشیبی مژه هات لیز میخورم پایین.قدم به قدم گونه هات را میبوسم.به لب هات که میرسم جانی تازه میکنم،شرابی مینوشم و باز راه می افتم.کوه شانه هات تنها بلندی دنیاست که ترسی ازشان ندارم.پایین می آیم.پایین و پایین تر.لابلای انحنای انگشت هات لم میدهم.بند بندشان را بغل میکنم.
ناگهان
سقوط میکنم.
فنجان قهوه را برمیداری.
مینوشی.
تمام که شد،بلند میشوی و میروی.
تو سال هاست رفته ای
و من سال هاست سقوط کرده ام
و هوا سال هاست بارانی ست
و فنجان خالی قهوه سال هاست روی میز مانده
و کافه سال هاست تعطیل شده
و و و
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی